#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_130

نگاهي به چشمان پر غرور سبزش اندختم . ميدانستم اهميتي به خواهش من نمي دهد اما گفتم:" ببينيد فريبرز خان در اينكه شما مالك اين خانه هستيد هيچ حرفي نيست اما خواهش من از شما اين است كه موقعيت مارا درك كنيد... قبول كنيد كه بدون حضور پدر خيلي برايمان سخت اي كه جاي تازه اي پيدا كنيم."



" مگر پدر شما دبي كار نمي كند . فكر نكنم مشكل مالي داشته باشيد."



فكر كردم بايد حقيقت را به بگويم شايد دلش به رحم آمد." نه راستش مادر در مورد كار پدر در دبي به شما دروغ گفت." و خيره به چشمهاي كنجكاوش ادامه دادم:" پدر به علت يك سري مسائل خصوصي مارا ترك كرده اند."



به فكر فرو رفت . اي كاش مي دانستم به چه مي انديشد؟! لم داد به پشتي مبل و بي تفاوت گفت:" مشكل خانوادگي تان به من ربطي ندارد من يك خانه خيلي خوب نزديك مدرسه پيدا كرده ام و دلم نمي خواهد /ان را از دست بدهم."



لحظه اي از نگاه خونسردش بدم آمد . ديدم قلب اين مرد مغرور به هيچ نحوي نرم نمي شود . خواهش را بيهوده ديدم. از جا برخواستم وبا لحني پر كينه گفتم :" نمي دانم با اين همه بي رحمي چطور دبير ادبيات شديد؟"



انتظار شنيدن اين حرف را نداشت كمي جا خورد . پيش از رفتن به عقب برگشتم و گفتم:" چند روزي به ما فرصت بدهيد در ضمن در مورد موضوع پدر با مادرم حرفي نزنيد... خداحافظ."



در را بستم و فكر كردم اين چهره زيبا و خوش تركيب صاحب چه قلب بي رحمي است . به ياد برديا افتادم كه او هم با وجود همه ي زيبايي اش يك سنگ دل تمام عيار بود . شايد فريبرز هم مثل برديا بود.



romangram.com | @romangram_com