#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_129




نا اميدانه برگشتم . مادر همانجا روي مبل خوابش برده بود . خوب كه نگاهش كردم متوجه شدم در اين مدت خيلي شكسته و ناتوان شده است. مي دانستم او بار گناه مرا به دوش مي كشد . اگر پدر به خاطر دسته گلي كه من به آب نداده بودم تركش نكرده بود مجبور نبود ساعت هاي متمادي پشت چرخ بافندگي بنشيند و ديسك كمر بگيرد. همان جا جلوي در ايستادم و فكر كردم بايد با فريبرز صحبت كنم... شايد با خواهش و تمنا او را از تصميمش منصرف كردم . و با اين تصميم دوباره از در بيرون رفتم.



پشت در ايستادم و براي تمركز بيشتر نفس بلندي كشيدم . پس از چند لحظه در را به رويم گشود . ربدوشامبر قرمز رنگي به تن داشت و و موهايش را با حوله خشك مي كرد . سلام كردم و منتظر ماندم من را به داخل دعوت كند ولي چون اين كار را نكرد گفتم :" آمدم تا با شما صحبت كنم ." باز هم از جلوي در كنار نرفت.



" اگر قصد داريد مثل خواهرتان در مورد تغيير تصميم با من صحبت كنيد بايد بگويم كه متاسفانه علاقه اي به شنيدن صحبت هاي شما ندارم."



لحظه اي خيره نگاهش كردم و دوباره به ياد مادرم افتادم . سعي كردم با لحني آرام بگويم:" حالا اجازه بدهيد بيام تو..."



خيلي سخت بود كه با وجود پاسخ رك و صريح او خودم را به او تحميل كنم . عاقبت خودش را عقب كشيد . صداي ضبط بلند بود و ترانه الهه ناز استاد بنان فضاي خانه را پر كرده بود.كمي صدايش را كم كرد و رو به رويم نشست . احساس كردم بوي حمام مي دهد!



" خوب اگر حرف تازه اي داريد مي شنوم!"




romangram.com | @romangram_com