#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_132
" اين قدر حرص نخور ماني! خوب نمي توانيم آرام بگيريم!"
سارا اداي آقاي بهتاش را در مي آورد . " چرا اينقدر كلاستان بوي بد مي دهد ... واه!واه! سطل زباله چرا اينقدر پر شده است؟"
سكوت ناگهاني باعث شد به عقب برگردم و با ديدن چهره پر خشم آقاي بهتاش بر خود بلرزم ! همه سر جاي خودشان قرار گرفته بودند . نگاه پر استيضاح او معطوف من بود . سر به زير منتظر مواخذه او بودم صدايش بيش از حد انتظار بلند شد.
" ميبينم از بي لياقتي شما نزديك است بچه ها كلاس را روي سرشان خراب كنند؟"
هيچ نداشتم بگويم سرم پايين بود و ادامه داد :" يك مبصر بايد صلاحيت داشته باشد كه فكر نمي كنم شما داشته باشيد برويد از كلاس بيرون."
ناباورانه نگاهش كردم. موج خشم در چشمان سبزش ديدني بود. خوب مي دانستم رفتار ديروز مرا تلافي مي كند . به خشمش پوزخند زدم و از كلاس بيرون رفتم . هوا ابري و باراني بود و سوز پاييزي در تمام تنم رسوخ كرد . به ناچار پشت ديوار كلاس ايستادم و با پايم گچ صورتي را كه روي زمين بود عقب و جلو مي كردم . آري ! به خاطر رفتار ديروز بود كه اين چنين تنبيهم كرد . خوب گفتم هيچ هم پشيمان نيستم . او هم مثل برديا فقط ظاهري دل فريب دارد . او هم كينه جو و عصبي است . آه ! نه . خدا نكند كسي مثل برديا باشد.
صدايش را مي شنيدم كه در حال خواندن شعر درس جديد بود . لابد تمام بچه ها سراپا چشم و گوش شده اند و به جاي نگاه كردن به كتاب به او زل زده اند... خيلي مسخره است.
romangram.com | @romangram_com