#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_120




به خودم آمدم مادر بزرگ را نديدم و در عوض چشمان نگران فريبرز را ديدم كه به من زل زده بود . هول شدم و سلام كردم . عجيب نگاهم مي كرد اما به روي خودش نياورد.



" بفرماييد داخل."



فراموش كردم چرا پايين آمده بودم . نفهميدم چرا داخل رفتم .



" پس چرا ايستاديد ؟ بنشينيد."



پس از قتل مادر بزرگ ديگر پا به آن خانه نگذاشته بودم . دادگاه آن خانه را با تمام وسايلش به فريبرز داده بود . با صداي بلندش دوباره به خودم آمدم.



" خيلي آشفته به نظر مي رسيد . اتفاقي افتاده ؟"




romangram.com | @romangram_com