#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_119
" خوب كردي . به اين راحتيها هم نيست كه..."
" ولي گفت قصد فروش اينجا را دارد."
" غلط كرده ... مگر من مي گذارم." سپس به فكر فرو رفت و گفت :" مثل اينكه قضيه خيلي جدي است . بايد كمي محتاطانه عمل كنيم. مي گويم خوب است براي شام دعوتش كنيم بالا."
از تغيير حالتش خنده ام گرفت. مادر دوباره گفت:" مجبوريم بهش باج بدهم." سپس آهي كشيد و از جا برخاست .
روزها كوتاه شده بودند مادر ساعت شش نزديك غروب مرا فرستاد پايين تا همسايه جديدمان را براي شام دعوت كنم . در زدم و منتظر ايستادم . در كه باز شد احساس كردم مادربزرگ است كه به من نگاه مي كند بيشتر نگاهش كردم انگار خودش بود صدايش را هم به وضوح مي شنيم كه گفت: دختر بي چشم و رو ! چطور دلت آمد آن جاني بي رحم را فراري دهي !
خيس از عرق شدم و با لكنت گفتم :" نه ! من ... من..."
صداي ديگري را هم شنيدم . " ماندانا! حواست هست؟ با كي حرف مي زني؟"
romangram.com | @romangram_com