#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_118

با تعجب نگاهم كرد و گفت:" بي گناه بود؟"



از حرفي كه زدم پشيمان شدم." نه ! بي گناه كه ..."



صداي زنگ خانه با صداي من در آميخت . در را باز كردم . مادر عرق ريزان و خسته پا به خانه گذاشت و غرغر كنان گفت:" همه مغازه داران حقه باز و پدر سوخته شده اند.اول مدل مي دهند بعد براي اينكه چيزي از دستمزد كم كنند اين با آن مدل فرق مي كند اصلا نمي دانم چرا..." با ديدن فريبرز كه وسط اتاق ايستاده بود و نگاهش مي كرد حرفش را قطع كرد . كمي طول كشيد تا جواب سلامش را داد . غافلگير شده بود . روبه رويش نشست . از رنگ پريده چهره اش معلوم بود كه از آمدنش خوشحال نشده است.



فريبرز نيم ساعتي نشست و بعد از جا بلند شد و گفت:" كمي خسته ام مي روم پايين تا دوشي بگيرم و كمي استراحت كنم . بعد از شام خدمت مي رسم تا با هم مفصل صحبت كنيم."



مادر خيلي سرد تعارف كرد :" براي شام تشريف بياوريد بالا ."



او هم خيلي سرد تشكر كرد .
پس از رفتن فريبرز مادر عصبي تر از هميشه روي مبل ولو شد و گفت:" اين ديگر از كجا پيدايش شد؟مصيبت كم بود اين هم اضافه شد ... نپرسيد خانه پيدا كرديد يا نه ؟"



" چرا ! من هم گفتم فرصت دست نداده."


romangram.com | @romangram_com