#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_121
دهانم خشك شده بود به سختي گفتم:" نه." كه ناگهان نگاهم به مادر بزرگ افتاد كه از سقف آويزان شده بود . جيغي كشيدم و پس افتادم .
" ماني! ماني! بلند شو ..."
ديده از هم گشودم . مادر الهي شكري گفت و كمكم كرد تا از جا برخيزم . نگاهم به فريبرز افتاد كه سردرگم مرا مي نگريست. مادر بي آنكه از او چيزي بپرسد توضيح داد :" شبي كه مادر بزرگش به قتل رسيد ماندانا اولين نفري بود كه او را ئر حالت آويزان از سقف ديده بود هنوز هم كه هنوز است نتونسته آن تصوير تلخ را فراموش كند ."
فريبرز سرش را به نشانه تصديق فرود آورد و گفت:" بله اين موضوع ممكن است اثر بدي بر احساسات ماندانا خانم گذاشته باشد."
كمي حالم بهتر شده بود . مادر خودش فريبرز را به صرف شام دعوت كرد .
وقتي از پله ها بالا مي رفتيم مادر دستم را محكم در دست داشت تا مبادا از پله ها بيفتم .
مادر تذكر داد:" از نامزدي و به هم خوردن آن با فريبرز حرفي نزن . علت ترك تحصيلت را هم يك جوري توجيه كن . نبودن پدر و مهبد را هم خودم توضيح مي دهم."
romangram.com | @romangram_com