#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_116
نمي دانم خوشحال شدم يا نه . " چه خوب !؟ مادر هم خوشحال مي شود." با خودم گفتم : خوشجال مي شود؟!
برايش شربت پرتقالي بردم كه خيلي هم خنك بود . فكر كردم گرمازده شده است چون مرتب طلب آب مي كرد . پس از نوشيدن شربت نگاهي به ساعت نداخت و گفت:" مادرت كي بر مي گردد ؟"
" فكر كنم تا نيم ساعت ديگر پيدايش شود."
" پدرت چي؟"
به قندن خالي از قند خيره شدم و گفتم:" بروم برايتان چاي بياورم." و قندان خالي را هم با خودم به آشپز خانه بردم . با سيني چاي برگشتم . داشت با كلاهش بازي مي كرد .
" مي خواهيد همين جا بمانيد؟"
با تشكر چاي را برداشت و گفت :" نه ! راستش به زندگي در آپارتمان عادت ندارم مي خواهم اينجا را بفروشم و يك خانه بزرگ بگيرم كه دست كم يك حياط پانصد متري داشته باشد ."
romangram.com | @romangram_com