#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_115
" آه ! سلام فريبرز خان ! بفرماييد داخل !"
طرز لباس پوشيدنش برايم جالب بود كلاه حصيري بر سر داشت و استين هايش را بالا زده بود .
" ممنونم! كسي خانه نيست؟"
" نه ! فقط خودم هستم ." و در را بستم.
نگاهي به گوشه و كنار خانه انداخت .
پرسيدم :" كي رسيديد؟"
روي مبل نشست و گفت:" همين حالا راستش قرار بود وسايلم را با خودم بياورم ولي ديدم لازم نيست . عاقبت انتقالي ام را گرفتم ."
romangram.com | @romangram_com