#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_114




روز هاي گرم تابستان يكي يكي سپري مي شد . هرچند با احساس پوچي كه داشتم كنار آمدم اما ديگر به برديا فكر نمي كردم ... او براي من مرده بود .



من و مادر شبانه روز كار مي كزديم تا بتوانيم پول دستگاه بافندگي را بپردازيم . كار به من آرامش مي داد و مرا از دنياي پوچي مي رهانيد.



تابستان بدون حضور پدر و مهبد و بي آنكه هيچ اتفاق مهمي بيفتد سپري شد . هرچند ديگر شادابي و طراوتم را از دست داده بودم اما تصميم داشتم دوباره به مدرسه بروم و همه چيز را از نو شروع كنم . ديگر نه مهماني مي رفتيم و نه مهماني مي داديم. خاله رويا هم كمتر به ديدارمان مي آمد . به قول مادر مي ترسي بدبختي ما به آنها هم سرايت كند.
2



مادر سفارشات چند مغازه را براي تحويل برده بود . كولر آبي كهنه و فرسوده با سر و صدا كار مي كرد . تنها بودم . هر وقت تنها مي شدم به حال خودم اشك مي ريختم ... از كابوسهاي شبانه و دلهره هاي هميشگي خسته شده بودم . چطور در قفس را به روي برديا گشودم؟ و او چه بيرحمانه تركم كرد.



با شنيدن صداي زنگ به سرعت اشكهايم را پاك كردم مي دانشتم مادر نيست چون وقت زيادي از رفتنش نمي گذشت... شايد ماريا بود.



در را باز كردم جواني را ديدم كه به من سلام كرد . اول او را به خاطر نياوردم . اما با كمي دقت شناختمش .



romangram.com | @romangram_com