#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_113


مادر بي كار ننشست . نمي خوست بيشتر از اين زير بار منت ماريا و شوهرش باشيم . از چند مغازه سفارش كلاه و جوراب و دستكش را گرفت و چند ساعتي از روز را به بافتن مي گذراند.



" ماندانا مدرسه ها باز شدند نمي خواهي بروي مدرسه؟"



" نه مادر! هيچ اشتياقي براي تحصيل در من نمانده."



نگاهم را به حركت موزون انگشتهايش و دو ميلي بافتني دوختم و گفتم:" مادر من هم مي خواهم كمكت كنم بافتن را در مدرسه ياد گرفته ام."



از بالاي عينكش نگاهي به من انداخت و گفت:" كاري خسته كننده است پشت آدم را درد مي آورد." وقتي اشتياقم را ديد راضي شد كه كمكش كنم .



با پولي كه از بابت فروش آنها به دست مي آورديم كم و بيش مشكل مالي مان حل شد . ماريا ديگر از بابت تغذيه و خورد و خوراك ما خيالش راحت شد . هرچند بدون حضور پدر زندگي سخت مي گذشت اما من ومادر صبوري پيشه كرديم.
" مادر نمي روي سراغ پدر؟ تابستان از راه رسيد و از آنها خبري نشد ؟"



مادر ديگر با دستگاه بافندگي كه خريده بود كار مي كرد. نگاهش به مدل ژاكت جلويش بود و با خشم گفت:" نه! خودش رفته خودش هم بايد برگردد . برم منتش را بكشم . حالا كه مرا جلوي فاميل و آشنا سر زبانها انداخته . بروم سراغش كه چه؟"

romangram.com | @romangram_com