#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_112
نگاهم نمي كرد مي دانستم گريه مي كند.
" ماني! مهبد من كجاست؟ دلم برايش يك ذره شده."
سرش را در آغوش كشيدم و همراهش اشك ريختم . " همش تقصير من ست مادر مي دانم كه مقصرم."
" نه دخترم . حق با پدرت است. من تقصير دارم . نبايد مي گذاشتم آن مردك به تو نزديك شود ... تو خودت را ملانت نكن."
چرا نبايد خودم را ملامت مي كردم ؟ من سياه ترين راز زندگي ام را در سينه حبس كرده بودم ؟ اگر همان موقع مي گفتم و ماهيت سياه برديا را براي همه فاش مي كردم هيچ وقت اين روز را نمي ديدم... مي دانستم اگر لب باز كنم همه چيز خراب تر از پيش مي شود و من مغضوب همه خواهم شد كه چرا سكوت كردم ؟ چرا !؟ چرا!؟
نه سفره هفت سيني چيديم و نه سبزه اي سبز كرديم . با غمي كه در دنياي ما لحظه به لحظه جان مي گرفت ديگر حوصله اي براي تحويل سال نو نمانده بود . مثل روزهاي پيش تا لحظه ي سال نو سر در آغوش هم گريستيم. ماريا به ديدنمان امد . ستار چند دقيقه نشست و رفت . ماتمزدگي ما را نمي توانست تحمل كند . ماريا دلداريمان مي داد.
خيلي وقت بود مدرسه نمي رفتم از همان روزي كه پدر و مهبد رفته بودند . ديگر براي هميشه دل و دماغم را براي درس و مدرسه از دست داده بودم.
romangram.com | @romangram_com