#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_111


" از برديا خبري نشد؟"



مادر با شنيدن نام برديا با تمام غضبش به خواهرش چشم دوخت و گفت:" آخرين بارت باشد كه اسم آن حرامزاده را جلوي من مي بري! آنها هم رفتند به دركستان ! هيچ فكر نمي كردم خانم رزيتا تا اين حد فريبكار باشد ! زنيكه پاك مارا سر كار گذاشت."



خوشبختانه خاله رويا و آرمينا و ديگران هنوز از موضوع سقط جنين بويي نبرده بودند.
" مادر برايتان غذا آوردم ."



مادر اول نگاهي به ماريا و بعد به ظرف غذا انداخت . از روزي كه پدر رفته بود ماريا هر روز برايمان غذا مي آورد . مادر هيچ پس اندازي نداشت و دلش هم نمي آمد طلا و جواهراتش را بفروشد . در را تق بست. نگاه پر اكراهي به ظرف غذا انداخت و گفت:" ماريا فكر كرده ما گدا هستيم...مثلا برايمان قرمه سبزي آورده ...اگر بگردي توي خورشت يك سير گوشت هم پيدا نمي كني . بيا بخور ماني من گرسنه نيستم ."



هنوز ايرادگير و طلبكار بود و اين عادت هيچ وقت از سرش نمي افتاد . اما انگار حق با مادر بود . خورشتي كه برايمان آورده بود همش آب بود و سبزي!



مادر نيم ساعت بعد تمام طلا و جواهراتش را آورد . تك تكشان را حسرت از نظر گذراند و گفت:" اين را مادر شوهرم شب نامزدي مان به من هديه داد..." و بعد به فكر فرو رفت.



" مادر چيزي نمي خوريد؟"

romangram.com | @romangram_com