#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_110



مادر شانه هايش را بالا انداخت . يك ماه از رفتن پدر و مهبد مي گذشت و كم و بيش اين درد كهنه شده بود.



" خودش به درك كه رفت ولي مهبدم را نبايد مي برد."



" حالا كجا رفتند؟"

مادر نگاهش را به آرمينا دوخت و گفت:" چه مي دانم لابد رفتند به خراب شده اي كه به دنيا آمد... اصلا خوب شد رفت لياقتش همان دهات ورامين است...من آوردمش توي شهر و آدمش كردم."



مادر هرچند مثل قبل سرحال نبود اما دوباره سرزنشهايش را از سر گرفته بود.



" وقتي ديدمش يك پاپاسي تو جيبش نبود ! حق با مادر بود كه ميگفت: اين مرد لياقت تو را ندارد." سپس پوزخند بي رنگب زد.



به ياد مادربزرگ افتادم كه از سقف آويزان بود و نگاهش به من بود... دلم لرزيد.



romangram.com | @romangram_com