#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_87

- اون فقط یه گوشزد بود... فهمیدی؟

یک دستی اش جواب داد. چشمانش را ریز کرد و با لحنی تمسخر آمیز پرسید:

-پس درست فهمیدم ،کار تو بود... من نمیفهمم تو چرا انقدر از وجود من می ترسی؟

- از مازیار فاصله بگیر... یه عمر جون نکندم که تو یه لا قبا بخوای ازم بگیریش.

خواست چیزی بگوید که با صدای مهندس آذین مجبور شد از اتاق خارج شود.

آذین اتو کشیده و مرتب رو به رویش ایستاده بود. با رنگ و رویی پریده و دستانی لرزان برگه را به سمت او گرفت و سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند و گفت:

- اینم اون برگه ای که لازم داشتید.

آذین نگران پرسید :

- خانم صمدی حالتون خوبه؟ چیزی شده؟رنگتون خیلی پریده؟

با آن که احساس سرگیجه و تهوع داشت اما سرش را به نشانه ی نه تکان داد و گفت:

- نه چیزی نیست فکر می کنم یه کم فشارم جا به جا شده.

آذین که عجله داشت دیگر ادامه نداد و برگه را گرفت و با تشکر آن جا را ترک کرد. پس از رفتن او ، مظفری از اتاق بیرون آمد و با همان چهره ی برزخی مقابلش ایستاد و همان طور که انگشتش را به نشانه ی تهدید مقابل صورتش تکان میداد گفت:

- یه بار بهت گفتم کاری نکن به ضررت باشه..اما مثل این که تو گوشت فرو نرفته. مازیار ماله منه مال من... فهمیدی؟ و اگه یه بار دیگه احساس کنم داری پاتو از گلیمت بیرون میذاری خودم اون پاهاتو قلم می کنم.

romangram.com | @romangram_com