#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_394


- ممنون از این همه لطفت سایه جان... چه قدر همه چیز عالی شده...

سایه غرق در خوشی گفت:

- کاری نکردم ماهی جون... جبران این همه زحمت ناز نیست... یه بار قلبش رو شکستم... دلم می خواست هر جور شده منو ببخشه...

مازیار گامی به سمت امیر علی بر داشت... نگاه امیر علی به سمت چشم راست او کشیده شد. مازیار رد نگاه او را گرفت و با تلخندی گفت:

- برای اون همه اشتباه ، تاوان کوچکی بود...

امیر علی دست بر شانه ی او گذاشت و گفت:

- باور کن وقتی به این همه اتفاق فکر می کنم ، می گم بهترین کار بخششه... نفرت و کینه جز این که خودمون رو نابود کنه چیز دیگه ای نداره...

– درست مثل ندا ... تو آتیش انتقام خودش سوخت...

پس از آن اتفاقات ،امیر علی با مردانگی او را بخشیده بود...





با صدای هلهله که نشان از ورود عروس و داماد می داد همگی به سمت در ورودی رفتند... ناز خرامان و دست در دست عادل وارد سالن بزرگ عمارت شد... نگاه قدرشناسانه اش را اول از همه به امیر علی و سایه دوخت... صدای دست و موسیقی فضا را پر کرده بود... ماهی را که دید هم چون قویی زیبا به سمت او بال گشود... ماهی پر مهر بوسه ای بر پیشانیش زد . عادل خم شد و دست ماهی را بوسید... مازیار جلو رفت و دست ناز را گرفت و همان طور که آن را میان دست های عادل می گذاشت با نگاهی قدرشناسانه رو به عادل گفت:


romangram.com | @romangram_com