#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_395

- خواهرمو... عزیزترینمو به دستت می سپرم... تو لیاقتش رو داری خوشبختش کن...

عادل زمزمه کرد:

- قول می دم...

اشک در چشمان ماهی حلقه زد... ناز با نگرانی پرسید:

- خاله چیزی شده؟

- نه مادر... یاد بچه هام افتادم...

ناز به یاد چند شب گذشته افتاد... وقتی فهمیده بود چه بلایی بر سر فرزندان ماهی آمده است دلش برای او کباب شده بود و در دل این زن قوی و صبور را تحسین کرده بود... سیاوش پس آزادی از زندان کنار خانواده مانده بود... آن روزها اوج پیروزی انقلاب بود و ماهی سرخوش از این که همسرش را کنار فرزندانش دارد . اما نمی دانست چه قدر عمر روزهای خوشی اش کم و کوتاه است.. آغاز جنگ تحمیلی آن هم درست از خرمشهر و آبادان خط بطلانی بر خوشبختی اش کشید... شهرش زیر باران خمپاره های دشمن بعثی به آوار تبدیل شد و در یکی از همان روزها هر دو فرزندش را که در خانه تنها بودند زیر آوار یافت... سیاوش هم چون مجنونی سرگشته به جنگ پناه برد و دیری نپایید که جنازه ی تکه تکه شده اش به عقب برگشت... ماهی با تحمل و صبر و برد باری در بیمارستان های شهر هم گام با دیگر مردم شهر به مقاوت علیه دشمن پرداخته بود . بعد از جنگ، تحمل ماندن در شهری که همه ی عزیزانش را از دست داده بود را نداشت... به تهران آمد و آن قدر در امر پرستاری خبره شده بود که در بیمارستان مشغول به کار شد... چند سال بعد عادل را در وضع اسفناکی ، تنها و بی کس پیدا کرد و خود را وقف بزرگ کردن او نمود و حالا این زن قوی و صبور به جای سیامک و ماهرخش ، ناز و عادل را همراهی می کرد... با صدای عادل به خود آمد.

-نازم عاقد اومده...

با شنیدن مصیبت های ماهی دیگر بر این باور بود که هر کس در زندگی به نوعی امتحان پس می دهد...

عاقد خطبه را خواند و ناز با اجازه ی ماهی و برادرش بله داد...

و حالا در آغوش عادل نرم و آرام می خرامید...

"به خاطرت این همه خاطره، که توی رابطمونه

بمون که خوشبختی حق هر دو مونه

romangram.com | @romangram_com