#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_393
****************
باغ زیبای خانه ی امیر علی پر از میز و صندلی بود و همه جا چراغانی شده بود... همه چیز به نحو احسن تزیین شده و آماده ی پذیرایی از مهمانان ویژه بود... مهمانان ویژه بچه های پرورشگاه بودند... امیرعلی از باغ گذشت و وارد پذیرایی شد... سایه در آن لباس شب فیروزه ای بسیار زیبا و دلربا به نظر می رسید. امیر جلو رفت و گفت:
-خیلی خوشگل شدی و خم شد و بوسه ای نرم بر گوشه ی لب های او گذاشت...
سایه سرخ از خجالت مشتی بر بازویش نواخت و با ناز گفت:
- امیر ..زشته...مهمونا؟
- باشه... زنمی ... عشقمی... راستی سوگل کو؟
-بالا پیش کبری ست...داره آماده ش می کنه.
-ایشالا جشن بعدی برای چشم سوگله... یعنی میشه اون روز رو ببینم...
سایه با لحنی امیدوار کننده جواب داد:
- چرا که نه... دکترش که خیلی امیدوار بود... انقدر نگران نباش...
ورود مهمانان توجه آنان را به سمت خود جلب کرد... مازیار به همراه ماهی وارد عمارت شد.. سایه با هیجان سمت ماهی رفت. این زن عجیب توانسته بود در این مدت کم بر دل جان او حکمفرمایی کند... ماهی را به سمت میز بزرگی که کنار صندلی های عروس و داماد گذاشته شده بود هدایت کرد... ماهی نگاهی به اطراف انداخت و با لحنی پر از مهربانی گفت:
romangram.com | @romangram_com