#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_392
لبش را به دندان گزید... قلبش دیدن یار را می خواست... اما پنهانی و در خفا... دلش می خواست خود را میان آغوش عادل گم کند... کاش این همه چشم دور و برش نبود...
در باز شد و عادل با سری پایین وارد اتاق شد... یک لحظه زمان ایستاد... انگار خدا صدایش را شنید... همه به نوعی از او فاصله گرفتند... عادل سر بالا کرد و با دیدن او لب زد:
- ناز...
آرام و با طمأنینه هم چون پرنسسی زیبا ، گامی به سوی او برداشت... عادل به خود آمد... آخر محو این همه ملاحت و لطافت شده بود... مگر نه این که پس از این همه سختی به یکدیگر رسیده بودند... با یاد آوری روزی که از بیمارستان مرخص شده بود لبخند بر لبهایش نشست... درست وقتی سر پا شده بود و مقابل ناز ایستاده بود دست ناز بالا رفته بود و در صورتش خوابیده بود.
-چیه می خندی؟
- هر موقع یاد مرخص شدنم می افتم خندم می گیره...
– اون سیلی حقت بود... نمی زدم میمردم... می دونی تو اون چند روز چه قدر عذابم دادی...
-حقم بود خانم... حقم بود...
و نگاهی کشدار و شیطنت بار به او انداخت و گفت:
-چه قدر خوشگل شدی؟ امشب راهی بیمارستان نشم خوبه!
لبهای ناز به خنده باز شد... عادل دست برد و با ملایمت تور را بالا داد و بوسه ای نرم بر پیشانیش نشاند و ادامه داد:
- آخه بدجوری نفس کم میارم...
romangram.com | @romangram_com