#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_391

یارای سخن گفتن نداشت... پلک بر هم گذاشت و باز کرد... چشم های عسلیش ستاره باران بود...

نگاهش را به آینه دوخت... چشمانش برق می زد. دست نسرین بر شانه اش نشست و گفت:

- ناز خیلی خوشگل شدی...

لبخندی زیبا و دلنشین بر لب هایش نشست و گفت:

- راست می گی؟

نسرین بلند خندید و چشمکی حواله اش کرد و گفت:

- اینو دیگه باید آقا داماد بگه.

با یاد آوری آقای داماد کیلو کیلو قند در دلش آب شد... با نگاهی به اندام ظریف و خوش تراشش در لباس سپید عروسی قلبش تپیدن گرفت.. موهای بلند زیبایش با فرهای درشت، هم چون آبشاری زیبا روی شانه هایش ریخته بود... آرایش ملایمش چهره ی ظریف و ملیحش را بیش از پیش ناز و دلفریب کرده بود... با صدای آرایشگر نفس در سینه اش حبس شد...

-عروس خانم آقا دوماد تشریف آوردن... اجازه می دی؟

بی اختیار گونه هایش رنگ گرفت. مهتاب وارد سالن شد و گفت:

- وای خانم خانما چه کردی؟

و بعد با شیطنت همان طور که به او کمک می کرد تا تور را روی صورتش بیاندازد در گوشش زمزمه کرد:

- این دومادی که من می بینم همین جا کار دستت نده خوبه والا...

romangram.com | @romangram_com