#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_390
عادل نگاه چرخاند و روی صورت خیس از اشک او مات شد... با صدایی خش دار و گرفته به سختی میان سرفه های کشدارش گفت:
- ن...ناز... م
حالا اشک ها بی اجازه از او راه باز کرده بودند و روی گونه هایش می لغزیدند... پر بود از احساس... دیوانه ی این مرد بود... مردی که با کمال فداکاری اعضای خانواده اش را از میان شعله های آتش بیرون کشیده بود... پدرش مرده بود. اما حداقل تنها برادرش الان در گوشه ای از همین بیمارستان زنده بود و نفس می کشید... این را مدیون مرد مقابلش بود...
چادر شیشه ای را در میان پنجه هایش مشت کرد و تکه تکه گفت:
- فقط... از این جا بیا... بیرون... تو رو خدا... سالم بیا...
سرفه های عادل خشک و صدا دار بود و اجازه ی سخن گفتن به او را نمی داد. قلب ناز در حال ترکیدن بود... اما قطره اشکی از گوشه ی چشمانش راه یافت و روی بالش نرم کنارش ناپدید شد...
ناز انگشت روی لبش گذاشت و هق هق کنان گفت:
- هیش... هیچی نگو... همه چیز رو فهمیدم...مازیار همه چیز رو گفت... دوستت دارم... به خدا همه حرفام دروغ بود... باور می کنی .... عادل ...
به زحمت و با تمام وجود جواب داد:
- جا...نم...
نباید اجازه می داد ، به خود فشار بیاورد...
-زود خوب شو... باشه؟
romangram.com | @romangram_com