#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_389

ساعتی پیش وقتی با شماره اش تماس گرفته بودند ، اصلا نفهمید چه طور خود را به بیمارستان رساند... از هیچ چیز سر در نمی آورد... چه اتفاقی افتاده بود...

به محض رسیدن سراغ عادل را گرفت... مقابل دکتر بخش که نشست تازه پی به همه چیز برد... با وجود این که عادل پدرش را از میان دود و آتش رهانیده بود، اما عظیمی بزرگ در اثر تجمع دود در ریه ها در همان حالت خواب از دنیا رفته بود... مازیار دچار چند درصد سوختگی شده و با فداکاری عادل، توانسته بود جان سالم به در برد... اما عادلش...

دکتر نگاهش را به او دوخت و گفت:

-متاسفانه در اثر استنشاق دود زیاد، دچار حمله های تنفسی شده... ریه هاش شدیدا ملتهب شدن و دچار گرفتگی... همین باعث مسدود شدن راه های هوایی و مجراهای تنفسیش شده... اگه اورژانس یه کم دیرتر می رسید مسلما ایشون رو از دست می دادیم... اما الان تو وضعیت بهتری هستن... من موندم ایشون با این مشکل تنفسی چه جور تونسته تو اون همه دود دووم بیاره و دو نفر رو از بین اون همه آتیش و دود بیرون بکشه...





*****

با اجازه ی دکتر وارد اتاق شد عادل زیر چادر هوا در خواب بود... گامی به جلو گذاشت بغض گلویش را می فشرد... نفسی عمیق کشید... چند بار محکم پلک زد دلش نمی خواست اشک بریزد... باید قوی می بود... همین دقایقی پیش مازیار به طرز وحشتناکی در برابر چشمان ناباورش ،اعتراف کرده بود... پاهایش یارای جلو رفتن نداشت... صندلی کنار چادر را جلو کشید و سست و بی رمق روی آن نشست.. نگاهش روی تک تک اعضای چهره ی عادل چرخید... زیر لب زمزمه کرد:

- لعنتی این همه وقت منو بازی دادی... متنفرم از این همه خوبی... متنفرم از این همه فداکاری...

دستش را زیر چادر برد و دست عادل را میان دستان لرزانش گرفت. همان طور که دستان قوی او را نوازش می کرد ادامه داد:

-عادلم گفته بودم خیلی مهربونی؟ گفته بودم غلط کردم ، اون حرفا رو زدم؟ گفته بودم خیلی بدجنسی؟ عادل چشماتو باز کن عزیزم... دارم می میرم عادل... وقتی تو نفس نداری ، منم نمی تونم نفس بکشم...به خدا زنگ زدم هزار بار ازت معذرت بخوام... جوابم رو ندادی عادل...

انگشت ظریفش پشت دست عادل بالا و پایین می رفت.

پلک های عادل لرزید... لبخندی محو بر لبانش نشست و چشم باز کرد... ناز از جا جهید و دست رو ی چادر شیشه ای گذاشت...

romangram.com | @romangram_com