#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_386
********
عادل خسته و خواب آلود عازم رفتن می شد که مردی به سرعت از در حیاط بیرون زد و درچشمی به هم زدن داخل اتومبیلی پرید و از آن جا دور شد... گیج و منگ به اطراف نگاه کرد... هنوز متوجه دور و برش نشده بود... با این فکر که مردک دزد بود به سمت در باغ دوید و وارد شد.
دهانش با دیدن صحنه ی مقابل از تعجب باز مانده بود.
عمارت در آتش می سوخت... شعله ها از هر طرف زبانه می کشید. بی اختیار به سمت ساختمان دوید.
از در شیشه ای آتش بیرون می زد... نمی دانست آن جا چه اتفاقی افتاده است اما از وجود مازیار و پدر افلیجش در آن جا مطمئن بود... دستش را حایل صورتش کرد و به حالتی خمیده وارد پذیرایی شد. بوی گوشت کباب شده به مشامش رسید و به طرز وحشتناکی مشمئز شد.. با دیدن مازیار که بیهوش گوشه ای افتاده بود به سمتش دوید... ناحیه ای که او افتاده بود دور از فرش مشتعل بود و کمتر در معرض آتش قرار داشت... کم کم آتش به در و دیوار هم سرایت کرده بود. دست برد تا او را از جایش بلند کند ، برای لحظاتی کوتاه افکاری شیطانی به مغزش هجوم آورد.
" چی کار می کنی عادل؟ پسر دیوونه شدی؟ این همون مازیاره... مگه نیومده بودی بکشیش... حالا که خودش بی بهونه ... بدون کمک تو می میره چرا بی خیالش نمی شی؟"
مازیار روی شکم افتاده بود و از سرش چکه چکه خون می رفت... افکارش را پس زد و دست برد و او را به سمت خود برگرداند... بوی دود و چوب سوخته فضا را پر کرده بود...به سرفه افتاد. در میان سرفه های بلندش او را صدا زد:
- مازیار؟ ... مازیار؟
اما مازیار، چشم باز نکرد... دست او را روی شانه اش انداخت و با یک ضرب از جا برخاست و او را روی دوش کشید... جسم سنگین او باعث می شد نتواند به راحتی راه برود و از سویی کم کم راه نفسش بسته می شد.. تا جایی که می توانست به سرعت او را از میان آتش بیرون کشید و کمی دورتر از عمارت روی چمن ها رهایش کرد. درنگ جایز نبود، مطمئنا پدر ناز هنوز در یکی از آن اتاق ها بود... فرصتی برای وقت تلف کردن نداشت. با وجود آن که سینه اش به شدت می سوخت دوباره به سمت عمارت رفت.بی توجه به حالش دوباره دستش را حایل صورتش کرد و وارد عمارت شد. در اثر حرارت ، پوست صورتش به شدت می سوخت.نگاهش به اطراف چرخید و در میان دود و آتش، جسمی مچاله و مشتعل را تشخیص داد. نمی دانست چه اتفاقی آن جا افتاده است ؟! و او چه کسی است که این گونه می سوزد؟
فکرش فقط معطوف نجات عظیمی بود... پله ها را بالا دوید . هنوز آتش نتوانسته بود درست به طبقه ی بالا سرایت کند... یکی یکی در اتاق ها را باز می کرد... دود حاصل از آتش طبقه ی بالا را پر کرده بود. درب یکی از اتاق ها را باز کرد و حجم عظیمی از دود به سمتش هجوم آورد... به سرفه افتاد و برای لحظاتی روی دو زانو نشست... به زحمت از جا برخاست و وارد اتاق شد... با دیدن عظیمی جلو دوید و بی توجه به سرفه هایش که حالا به شدت بیشتر و بیشتر شده بود، او را از جا بلند کرد... جسم بی حرکت عظیمی روی شانه هایش قرار داشت که از پله ها پایین دوید... نفسش بالا نمی آمد... چشمانش پر آب شده بود و به شدت احساس خفگی می کرد... به زحمت از میان آن همه دود و آتش راه خروج را دید و خود و عظیمی را بیرون کشید و کمی دورتر از عمارت او را از شانه پیاده کرد و سرفه هایش شدت گرفت. دیگر یارای نفس کشیدن نداشت... راه تنفسی اش شدیدا ملتهب و بسته شده بود. سعی کرد نفس عمیقی بکشد، بیشتر به سرفه افتاد و چشمانش سیاهی رفت اما در آخرین لحظات صدای آژیر که فضای بیرون را پر کرده بود لبخند محوی را بر لبهایش نشاند...
romangram.com | @romangram_com