#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_385

جیغ زد :

-حیدر...

حیدر نگاهی به داخل انداخت. شعله های آتش کم کم به همه جا سرایت کرده بود و همه چیز را می سوزاند... بین رفتن و نرفتن گیر افتاده بود...

ندا با چشمانی وق زده به مازیار نگاه می کرد و همان طور روی زمین خود را به عقب می کشید... چهره ی مازیار با خونی که از فرق سرش راه یافته بود ، ترسناک به نظر می رسید. راه فرار نبود و حالا او در دامی که خود پهن کرده، افتاده بود.

مازیار پنجه انداخت و یقه اش را گرفت و او را به سمت خود کشید... از جا کنده شد... زبانه های آتش به هر سو سرک می کشید... مازیار فریاد زد:

- کثافت ه*ر*زه... آشغال چه غلطی کردی؟

از حیدر خبری نبود... امید کمک از سوی او از دلش پر کشید. با تمام قوا مازیار را به عقب هول داد. مازیار که هنوز از ضربه ی وارده به سرش کمی گیج و منگ بود چند قدم به عقب کشیده شد... ندا قهقه ای زد و دیوانه وار گفت:

- می خواستم نابودی تو رو با چشمای خودم ببینم... تو یه کثافتی... یه عوضی آشغال که تموم مدت از من سواستفاده کردی... ازت متنفرم... می فهمی ازت متنفرم...

مازیار جنون زده به سمتش حمله ور شد و او را به سمت آتش پشت سرش هل داد.. ندا نتوانست خود را کنترل کند و در میان آتش شعله ور، نقش زمین شد... و مقابل چشمان حیرت زده ی حیدر و مازیار لباس هایش شعله گرفت... حیدر که برای کمک به او وارد ساختمان شده بود ، با دیدن این منظره به سمت مازیار حمله کرد و گفت:

- لعنتی می کشمت...

و با مشتی محکم بر چهره ی مازیار او را نقش زمین کرد... به سمت ندا که جیغ های وحشتناکی می کشید دوید... شعله از سر و بدن ندا بالا و پایین می رفت ... به اطراف نگاه کرد ، چیزی برای کمک پیدا نمی شد... همه چیز در حال سوختن بود... جیغ های ندا دردناک و وحشتناک رعشه بر اندامش می انداخت... کاری از دستش بر نمی آمد.. اگر کمی درنگ می کرد خود نیز در آتش انتقام ندا می سوخت... ندا نقش زمین شده بود... با چشمانی وق زده گامی به عقب برداشت و به سرعت از ساختمان خارج شد... حالا دیگر صدای جیغ های دردناک زن به گوش نمی رسید...





romangram.com | @romangram_com