#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_384


- آها پیداش کردم ... خودشه...

ظرف را برداشت و خنده ی شیطانی کرد...

-هر چند خیلی کمه اما کار ما رو راه می ندازه...

بی توجه به حیدر به سمت پذیرایی رفت و در دبه ی کوچک را باز کرد... دیوانگی که می گفتن همین بود دیگر!

مایع آن را همه جا پاشید... به قول خودش که همیشه می گفت" دیگی که می خواد برای من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه" حالا که دستش به پول ها نرسیده بود باید به گونه ای دیگر دلش را خنک می کرد، وگرنه آتش خشم و کینه اش خاموش نمی شد.

حیدر برای لحظاتی کوتاه از این زن ترسید. این زن دیوانه بود! چشمان پر نفرت ندا هراسی در دلش انداخته بود.

باید راهی برای خلاصی پیدا می کرد. پشیمان شده بود... آخر با این جاه طلبی هایش او را هم به نابودی می کشاند... ندا رو به او کرد و گفت:

-تو برو بیرون ... منم الان میام...

از خدا خواسته گفت:

-پس زود باش..

از در شیشه ای بیرون زد و نفسی به آسودگی کشید... شب سخت و نفس گیری را گذرانده بودند و حالا دست از پا درازتر باید برمی گشتند... ندا آخرین قطره از نفت را روی مبل پاشید و کبریت را کشید...نگاه انتقام جویانه ای روی شعله ی کبریت انداخت و آن را روی فرش خیس انداخت... فرش شعله ور شد... خانه غرق در روشنایی شد. قهقهه های شیطانی که سر داد دل حیدر را لرزاند. فرار از دست این زن کاری ناممکن بود... حالا که دیوانگی های او را می دید بیشتر از ساعاتی قبل از او می ترسید. چگونه می توانست از دست او رهایی یابد...

ندا به سمت در ورودی راه افتاد، اما این بار بازویش محکم به عقب کشیده شد. به محض برگشتن ، مشت محکم مازیار بر چهره اش نشست و نقش زمین شد...


romangram.com | @romangram_com