#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_383
حیدر که حالا به گونه ای از چهره ی خشمگین و زخمی ندا ترسیده بود ادامه داد:
- نگفتی می خوای چی کار کنی؟
-این خونه رو با تمام آدماش به آتیش می کشم...
درست مثل یک آدم جنون زده به مرز دیوانگی رسیده بود... با نرسیدن به خواسته هایش هم چون پلنگی زخم خورده خود را به در و دیوار می کوبید... در همین موقع گوشی حیدر که روی سایلنت بود شروع به روشن خاموش شدن کرد.. حیدر جواب داد:
- چیه محمود چی شده؟
- رییس یکی داره زاغ سیاه خونه رو چوب می زنه...منو ندیده... اما من بدجوری تو کف شم... همینجوری پشت اون درخت رو به روی خونه وایستاده و نیگا از خونه بر نمی داره...
-حواستو جمع کن مام داریم میاییم..
حیدر دستپاچه رو به ندا کرد و گفت:
-ندا بیا یه سری جنس های قیمتی رو برداریم و بزنیم به چاک... بدجوری داره خطری میشه...
- محمود چی می گفت؟
-بهت می گم.... بیا بریم...
-نه حیدر ...
و با دیدن دبه ی کوچک نفت که داخل یکی از کابینت ها قرار داشت گفت:
romangram.com | @romangram_com