#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_382
*******
حیدر بالا ی سر مازیار قدم می زد و ندا در فکر فرو رفته بود... در همان موقع فکری شیطانی به مغزش خطور کرد...
هم چون گرگی درنده به جسم بی هوش مازیار نگریست... هنوز دلش خنک نشده بود... حالا که عملا پولی هم در کار نبود باید به نوعی دیگر خود را آرام می کرد... به یک باره از جا جست و گفت:
- با من بیا حیدر...
-چی شده؟
-تو فقط بیا...
به کمک نور چراغ قوه به آشپزخانه رفت . وحشیانه شروع به باز کردن کابینت ها کرد... حیدر متعجب نگاهش کرد و گفت:
-داری چی کار می کنی؟ بهتره هر چه زودتر بریم... این پسره اگه بهوش بیاد و ما رو شناسایی کنه برامون گرون تموم میشه...
ندا بی توجه به او گفت:
- اون عوضی باید تاوان تمام اشتباهاتش رو پس بده...
– تو... تو... چی کار می خوای بکنی...
romangram.com | @romangram_com