#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_381
تمام آرزوهایش در لحظاتی کوتاه دود شده و به هوا رفته بود... حیدر مثل برق گرفته ها گفت:
- وای ندا...
– چی شده...
– برق... ما برق و قطع کردیم دختر...
به این جای کار فکر نکرده بودند...اگر برق را وصل می کردند سیستم امنیتی خانه فعال می شد و اگر برق نبود عملا دیوار باز نمی شد...
***********
مازیار با صدای شکستن چیزی چشم باز کرد و در جا نشست... همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود. اصلا نفهمیده بود کی به خواب رفته است؟
آباژور هم خاموش بود و چشم چشم را نمی دید... چند ثانیه طول کشید تا بتواند در تاریکی اطرافش را ببیند... پدرش همان طور بی حرکت روی تخت خوابیده بود . آرام از جا بلند شد و کورمال کورمال به سمت میز رفت... موبایلش را که پیدا کرد بلافاصله چراغ قوه ی آن را روشن کرد... بار دیگر صدایی از طبقه ی پایین شنید... آرام به سمت در رفت و به آهستگی در را باز کرد... به سمت پله های مارپیچ رفت و کمی خود را به سمت پایین متمایل کرد... صدایی شنیده نمی شد و خانه در سکوت و تاریکی مطلق فرو رفته بود... پله ها را آرام پایین رفت و گشتی در پذیرایی زد.. با دیدن در نیمه باز اتاق کار پدرش به آن سمت رفت... آهسته سرکی کشید و با دیدن پنجره ی باز اتاق و گلدان شکسته حدس زد، احتمالا پنجره باز بوده و باد گلدان را انداخته است... به سمت پنجره گام برداشت که ضربه ای محکم از پشت سر بر سرش کوبیده شد و در کسری از ثانیه نقش زمین شد.
**
عادل گامی به سمت ساختمان برداشت... بین رفتن و ماندن مردد بود... نمی فهمید چرا آن ساعت شب هنوز آن جا ایستاده است... دلش می خواست برود و تا جایی که می شد مازیار را بزند... بغض حرف های شنیده از ناز آن قدر سنگین و دردناک بود که او را خسته و نزار به آن جا کشانده بود... از مازیار متنفر بود... کسی که با کمال بی رحمی، نازش... عشقش... حتی نفسش را از او گرفته بود...
romangram.com | @romangram_com