#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_380


- اصلا شاید تو این اتاق نباشه...

-نه مطمئنم... مازیار هر موقع حرفشو می زد ، می گفت تو اتاق کار بابامه...

حیدر پوفی کرد و به دیوار تکیه داد و عصبی مشت های خفیفش را به دیوار کوبید... چشمان ندا لحظه به لحظه گردتر می شد و در کمال تعجب او گامی به سوی حیدر برداشت و گفت:

- حیدر!

-چی شده؟

- دیوار پشت سرت!

-ها...

– ببین...

و چند بار با مشت روی دیوار کوبید... صدای تو خالی بودن پشت دیوار به وضوح به گوش می رسید... هر چه بود پشت آن دیوار کاذب بود...حیدر دیوار را خوب بررسی کرد... هیچ چیز خاصی به نظر نمی رسید... تنها یک رشته سیم گوشه ی دیوار خودنمایی می کرد... با خوشحالی سر سیم را گرفت و به انتهای آن که زیر میز نصب شده بود، رسید. لبخند بر لبهای هر دو نشست... ندا با ذوق دکمه را فشرد و با حالتی طنز گونه گفت:

- سه سمی باز شو...

اما دیوار هیچ تکانی نخورد. لبخند روی لبش که می رفت به خنده باز شود در همان نطفه کور شد... حیدر محکم تر دکمه را فشرد... اما دریغ از یک تکان کوچک... ندا دیگر قادر به کنترل خود نبود و بی اراده گلدان کنار دستش را بر داشت و محکم به دیوار کوبید و گفت:

- لعنتی... لعنتی...


romangram.com | @romangram_com