#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_379

خط ها به سرعت اوج می گرفتند... بالا ... پایین... بالا ... پایین .دکتر نفسی به آسودگی کشید و گفت:

- خدایا شکرت... چند دقیقه ی دیگه طول می کشید نمی تونستیم کاری براش انجام بدیم...

پرستار با خوشحالی از اتاق بیرون دوید و پر هیجان گفت:

- برگشت... برگشت.

ناز سست و بی رمق زانو زد... صدای اوج گرفته اش خش دار و زخمی از سینه بیرون زد:

- خدایا شکرت...

و هق زد...

حیدر میان اتاق ایستاد و گفت:

- ببینیم گاوصندوق کجاست.

-باید بگردیم فکر نمی کنم انقدر راحت دم دست باشه...

و هر دو با نور چراغ قوه هایشان مشغول گشتن شدند... پشت تابلوها... قفسه های کتابخانه ... هر جا را که تصورش را می کردند گشتند اما از گاو صندوق خبری نبود... ندا عصبی لب زد:

- لعنتی ... نیست. حالا چی کار کنیم؟

حیدر کلافه جواب داد:

romangram.com | @romangram_com