#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_378
ماهی به خواب رفته بود... چهره اش در آن حال آن قدر مهربان و خواستنی بود که لبخند را بر لبان او نشاند... نگاهی به ساعتش انداخت... از عادل خبری نبود... پشیمان و نادم از حرف هایی که بر زبان رانده ، به سمت پنجره رفت. شهر زیر نور چراغ های روشن، بسیار زیبا به نظر می رسید... اما دل پر از آشوبش اجازه ی لذت بردن از این منظره را نمی داد..
آرام کنار ماهی نشست... قفسه ی سینه ی ماهی آرام بالا و پایین می شد...
( ماهی آرام و نرم کنار برکه نشست و دستش را در آب زلال فرو برد و با خود گفت" عجب جای سر سبز و قشنگیه"... برکه ای پر آب در میان دشتی سر سبز و پر گل.. با شنیدن صدایی آشنا به عقب برگشت... دو چشم سیاه و جذاب خیره نگاهش می کرد... لب زد" سیاوشم" ... سیاوش در ردایی سفید با آن موهای بلند جو گندمی عجیب از او دل می برد... ماهی پر هیجان به سمت او دوید... انگار نه انگار که این پاهای دردناک او را برای راه رفتن یاری نمی کردند... چه توانی به پاهایش تزریق شده بود.. حس جوانی را زیر پوست خود احساس می کرد... وقتی به خود آمد در آغوش سیاوش بود)
ناز با صدای ناله های ماهی چشم باز کرد... دست ماهی را گرفت... به نظرش کمی سرد بود... دست بر پیشانی اش کشید... از سردی بیش از حدش بر خود لرزید... ماهی را چه می شد؟!...
( ماهی پر التهاب گفت" سیاوشم می دونی چه قدر دلم تنگت بود؟ " سیاوش نگاه جذابش را به او دوخت و گفت" دیگه تنهات نمی ذارم... میایی باهام؟"
ماهی لبریز از عشق سری به نشانه ی تایید تکان داد . لبخندی شیرین بر لب های سیاوش نشست... سیاوش دست هایش را به عرض شانه باز کرد و گفت" ببین سیامک و ماهرخ هم دلتنگت بودن" هر کدام از بچه هایش درکنار دستان پدر ایستاده بودند...پسر نوجوان و دخترک خردسالش... ماهی بی درنگ در آغوش هر سه فرو رفت")
لب های ماهی سفید و بی رنگ شده بود و تنش رفته رفته بیشتر به سردی می گرایید..به نظر این حالات غیر طبیعی می آمد...آرام ماهی را صدا زد... اما جواب نشنید... بلندتر صدا زد:
- ماهی جان؟
اما ماهی هیچ عکس العملی نشان نداد... رنگش کاملا مهتابی شده بود.. نگاهش به سمت دستگاه متصل به قلبش کشیده شد... ضربانش آرام بالا و پایین می رفت... اما تن یخ و سرد او باعث شد هراسان از اتاق بیرون بدود و پرستار کشیک را صدا کند. پرستار وارد اتاق شد و با دیدن ماهی در آن حال بلافاصله از اتاق بیرون دوید. ناز نگران و مضطرب، قفل شده در گوشه ای از اتاق ایستاده بود...
ثانیه های بعد دکتر و پرستاران دور تخت ماهی را گرفته بودند... هیچ کس متوجه او نبود... دستگاه متصل به قلب که تا دقایقی پیش با خطوطی منظم بالا و پایین می شد، اینک صاف و یک دست شده بود... صدای دکتر به همراه بیب بیب ممتد دستگاه در گوشش پیچید :شوک... دست های شوک بر سینه ی ماهی نشست... تنش بی اختیار بالا و پایین شد... حالا ناز قدمی با از دست دادن ماهی فاصله نداشت. جیغ های مداومش و ماهی گفتن هایش فضای اتاق را به لرزه می انداخت..." تو رو خدا ماهی... تو رو خدا ماهی"هایش دل همه را به رعشه انداخته بود... با فریاد دکتر، پرستاری او را به بیرون از اتاق هدایت کرد... اما صدای جیغ هایش همراهان دیگر بیماران را هم به گریه انداخته بود...
(ماهی با شنیدن صدا سرش به عقب چرخید... بی اختیار دلش به لرزه در آمد... سیاوش دست او را محکم گرفت و گفت " ماهی جان بریم؟" ماهی با شک به صدا گوش کرد... "تو رو خدا ماهی نرو"... قلبش تپش گرفت... این صدا از کجا او را با این سوز و گداز می خواند... تردید وجودش را پر کرد. صدای جیغ های ممتدد باعث شد دستش را از میان دستان پر حرارت سیاوش بیرون بکشد... غم در چشمان سیاوش موج زد. صدای ناز بیشتر به گوش رسید...ماهی نالید" سیاوش، نازم داره صدام می کنه... نمی تونم... سیاوش" . غم زده به بچه هایش نگریست. دستش در هوا معلق شد و همه چیز به کسری از ثانیه از مقابل دیدگانش محو شد)
-دکتر... احیا شد... دکتر ... برگشت
romangram.com | @romangram_com