#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_377

-نه... بیا اینور ... اتاق کار بابا هه همین پایینه...

نیش حیدر باز شد و مثل اردکی به دنبال ندا روان شد... حیدر برخلاف آن چه نشان می داد و اولدورم بلدورم هایش ، از عقل و هوش بالایی برخوردار نبود و این را ندا در این چند روز ،خوب فهمیده بود... به همین خاطر او را در جریان خیلی از کارهایش قرار نداده و در صورت لزوم حرف می زد..





*****************

شب از نیمه گذشته بود... از ذق ذق پاهایش به خود آمد...

متعجب به اطرافش نگاه کرد. این جا چه می کرد؟!

کوچه ی پهن و پر درخت... جایی در آن بالا بالا های شهر....

نگاهش روی دیوارهای بلند باغ خیره ماند... همه چیز در آن تاریکی وهم انگیز به نظر می رسید...

همین ها او را از عشقش جدا کرده بود... آمده بود تا یادش نرود ..

کوچه ی به آن بلندی فقط در انحصار چند خانه بود... برعکس محله های کوچک پایین شهر که کیپ تا کیپ از خانه های کوچک در کنار هم ساخته شده بود... این جا به فاصله های زیاد یک خانه دیده می شد و همه ی عمارت ها در دل باغ های بزرگ پنهان بودند...

بار دیگر نگاهش را به در بزرگ خانه دوخت.

************

romangram.com | @romangram_com