#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_376


باغ در تاریکی مطلق فرو رفته بود... ندا با دستی لرزان از هیجان و استرس چراغ قوه ی کوچکش را روشن کرد و آرام طول باغ را به همراه حیدر طی کرد...

مقابل درب ورودی رسیدند... دربی بزرگ و شیشه ای.. از همان جا می شد به راحتی داخل را دید... همه جا در سکوت فرو رفته بود و این باعث می شد هر دو نفسی به آسودگی بکشند... حیدر با صدایی خفه گفت:

- مثل این که راستی راستی هیچکی خونه نیست...

ندا با حرص جواب داد:

- یه بار که گفتم... اصل کاری رفته شهرستان... مثل این که پدر زنش مرده... با خانومش تو اون خونه ی ته باغ زندگی می کنن... اون یکی هم که چند وقت پیش خود عظیمی اخراجش کرده... دیگه بعدش هم فرصت نکرده کس دیگه ای رو جاش بیاره.

حیدر لبخندی زد و گفت:

- ببینم نگفتی این همه اطلاعات رو از کجا تونستی جمع کنی؟

ندا نیش خندی زد و جواب داد:

- یه مریم خانمی بود که می اومد شرکت واسه کارا... منم معرفیش کرده بودم واسه کار تو خونه ی اینا... آمار این جا رو مثل کف دستش داره... حالا دِ بجنب دیگه... وایستادی چی می پرسی؟

-باشه بابا ...بیا اینم از در... بفرما...

بی سر و صدا وارد پذیرایی خانه شدند... ندا آرام به سمت انتهای پذیرایی گام برداشت.. حیدر زمزمه کرد:

- بریم بالا...


romangram.com | @romangram_com