#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_375
-آره بابا ... خودم شنیدم پرستاره گفت، مرتیکه رو فردا مرخص می کنن... نمی بینی همه جا خاموشه...
حیدر نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- پیاده شو...
ندا نگاهی به سمت عمارت که در تاریکی فرو رفته بود انداخت و گفت:
- اسد کارشو خوب بلده...
-آره ... نترس بچه ها خونه رو ساپورت می کنن... بریم تو؟
ندا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
حیدر رو به راننده کرد و گفت:
- حواست باشه چراغا رو خاموش کن... با این که کوچه خلوته ... اما حواست رو جمع کن...
-باشه آق حیدر... شوما نگران نباش...
-نگیری بخوابی... چار چشمی کوچه رو بپا...
-چشم آقا چشم...
هر دو به سرعت پیاده شدند... اتومبیل کمی دور تر از خانه در تاریکی فرو رفت...حیدر آرام شاه کلید انداخت و قفل در را باز کرد .تمام دزدگیر ها از دقایقی پیش ،توسط افراد حیدر قطع شده بودند... هر دو وارد باغ شدند.
romangram.com | @romangram_com