#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_374
اما اون نمی دونه امروز با حرفاش بیچاره م کرد...منی که هیچکی برام مهم نبود، حالا ناز شده دنیام..
پوزخندی زد و روان پریشانه ادامه داد:
- دلم می خواست سایه ی تو رو با تیر بزنم... دوست داشتم زودتر هر چی داری و نداری رو از چنگت بیرون بیارم... مادرم که رفت، همه چیز رو با خودش برد... دلم براش می سوخت. تو به اون زن هم بد کردی...مادرم تو تنهاییش مرد...
با یادآوری مادرش بغض گلویش را گرفت... دلش تنگ آغوش مادرش شده بود... سرش را بر لبه ی تخت گذاشت و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد... مازیار امشب شکسته بود...
امشب عجب شبی بود ... شاید آبستن هزار اتفاق...
***********
-حواست باشه... برقا که قطع شد میریم تو خونه... بچه ها از بیرون حواسشون بهمون هست...
لبخندی بر لبانش نشست و گفت:
- امشب باید کار رو تموم کنیم... من همه چیز رو می خوام...
-نگران نباش... فقط مطمئنی کسی تو خونه نیست؟
romangram.com | @romangram_com