#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_372
-تو لیاقت دختر عظیمی بزرگ رو نداری... همون بهتر که خودت کشیدی کنار... شاید من می خواستم احساسی عمل کنم . اما الان که بیشتر فکر می کنم من و تو هیچ وقت نمی تونستیم زیر یه سقف زندگی کنیم... تو راست گفتی هر کس باید عاقلانه به زندگیش فکر کنه... وقتی عاقلانه نگاه می کنم تو رو اون پایین زیر پام می بینم... تو باید با یکی همه طبقه ی خودت ازدواج کنی... ازت ممنونم که روشنم کردی...
و حالا این عادل بود که گیج و مات در جایش میخکوب شده بود و کلماتی که از دیروز هزار بار در دل و جانش مرور کرده بود در دهانش ماسید.
زمان ایستاده بود...
نگاه هر دو درهم قفل شده بود... عادل برخلاف حرف هایی که آماده کرده بود زمزمه کرد:
- خوشحالم که به این نتیجه رسیدی...
و بی هیچ کلام دیگری از کنارش عبور کرد...
برخلاف آن چه تصور کرده بود، باز هم ضربه بر اندام نحیف خودش وارد شده و بعد از رفتن عادل ، توان از پاهایش گریخت . به زحمت خود را به سمت دیوار کشاند... سرش گیج می رفت.با تکیه بر دیوار توان از دست داد و روی آن سر خورد . گیج و مات به نگاه بهت زده ی عادل فکر کرد. شکستن عادل را به چشم دید و خودش زودتر شکست...
*********
پنجره را بست و کلید برق را خاموش کرد.تک آباژور کوچک کنار تخت با نوری کم فضای اتاق را روشن کرده بود.به سمت تخت رفت. کنار تخت زانو زد و دست لمس و بی حس پدرش را میان دستانش گرفت. پلک های پدرش باز بود.. زمزمه کرد:
- بابا؟
romangram.com | @romangram_com