#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_371

ناز لب زد:

- خوبی قربونت برم؟

پلک های ماهی بی رمق باز و بسته شد... لحظاتی ناب و خالص بر هر سه ی آن ها گذشت... لحظاتی که آرامش بخش وجود هر سه بود.

چشمان ماهی که بر اثر داروی های مسکن بر هم افتاد، ناز به نرمی دستش را بیرون کشید و به سمت پنجره رفت... عادل آب دهانش را قورت داد و به سمت او رفت. نمی توانست این گونه رنج و درد او را ببیند و دم نزند... کنارش که ایستاد ناز با اخم و عصبانیت به سمتش برگشت. عادل به زحمت چند کلمه را بر زبان آورد:

- میشه... بریم بیرون ...

نیشخندی بر لب های ناز نشست و طعنه وار گفت:

-مگه بازم حرف نگفته مونده؟

-ناز خواهش می کنم...

دلش بی اراده تپش گرفت... مگر نه این که با وجود حرف هایی که شنیده بود باز هم دیوانه وار این مرد را می پرستید... هنوز طعم شیرین این عشق را زیر زبانش حس می کرد... اما این بار تا ضربه نمی زد دلش خنک نمی شد... بی صدا از اتاق خارج شدند.. عادل پریشان دستی به صورتش کشید و گفت:

- بابت دیشب ازت معذرت می خوام.

لبهای ناز به کج خندی نقش گرفت و گفت:

-می ترسی آهم دامن زندگیت رو بگیره؟... اما می دونی از دیشب تا حالا به طرز عجیبی باهات هم عقیده شدم..

آماده ی ضربه زدن بود. برخلاف خواسته ی قلبش ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com