#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_370
- مرسی که تنهامون نذاشتی...
جملات عادل در گوشش زنگ زد" حال ماهی خوب بشه میریم خواستگاری" تیغی در قلبش فرو رفت.
نسرین وسایلش را جمع کرد و گفت:
-بازم خواستی فردا میام... البته عادل خان گفتن دکترش گفته به احتمال نود درصد فردا مرخصه .
پس کلی هم با هم حرف زده بودند.شعله های حسادت وجودش را در بر گرفته بود و تن و جانش را می سوزاند... در همین موقع در باز شد و عادل خواب آلود وارد اتاق شد و با دیدن ناز مات او شد... نسرین بی توجه به حال آن دو، دسته ی کوله اش را بر شانه انداخت و خیلی عادی گفت:
- خب عادل خان... به ناز هم گفتم... کاری بود بهم بگید و تعارف نکنید...من دیگه باید برم..
عادل با اخم هایی درهم جواب داد:
- ممنون خانم لطف کردید.
با رفتن نسرین نگاه درهم عادل به سمت او چرخید.
ماهی هنوز در خواب بود.. ناز بی توجه به او، سمت ماهی رفت و بوسه ای بر پیشانی اش زد... پلک های ماهی لرزید... دست او را گرفت و بوسه ای دیگر پشت آن نواخت... چه قدر خوشحال بود که او را بار دیگر سالم می دید... ماهی که چشم باز کرد ، آرام زمزمه کرد:
- نازکم ، اومدی مادر...خوبی؟
لبخندی بر لب هایش نقش بست.. چه قدر وجود ماهی شیرین و خواستنی بود...ماهی سر چرخاند و به سمت عادل نگاه کرد... عادل مردد به سمت تخت آمد و درست مقابل ناز ایستاد... هر دو ، دست های ماهی را گرفته بودند... حس و حالی غریب وجود ناز را پر کرد انگار که ماهی پلی ارتباطی برای قلب آن دو بود...
romangram.com | @romangram_com