#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_369





***********





قدم هایش را تند کرد و به سمت راهروی بزرگی که به بخش، منتهی می شد گام بر داشت... ماهی را به بخش منتقل کرده بودند.. نسرین زنگ زده و خبر داده بود... حتی دلخوری مازیار هم نتوانسته بود مانعش گردد.

با وجود این که از دیروز با حالی خراب و پریشان از عادل جدا شده بود، اما از صبح توانسته بود تا حدودی بر درد و رنجی که هر لحظه بر قبلش پنجه می انداخت غلبه کند... دیدن ماهی در آن لحظه بر هر چیزی ارجح بود... به همراه مازیار ، پدرش را به عمارت برده بودند . پرستار تمام وقت قرار بود از فردا مراقبت از او را شروع کند... مازیار توقع داشت امشب در کنار او بماند و دو نفری به مراقبت از پدرش بپردازند اما وقتی نسرین خبر داد، ماهی را به بخش منتقل کرده اند، دلش بی طاقت شد و او را تنها گذاشت و با عجله برای راهی بیمارستان شد. مازیار با دلخوری نگاهش کرده بود، اما ناز به تنها چیزی که در آن لحظه فکر می کرد دیدن ماهی بود... دلش برای فرو رفتن در آغوش گرم ماهی تنگ شده بود...

وارد بخش شد.به محض دیدن عادل لحظه ای در جایش ایستاد... تردید وجودش را پر کرد.. دیدن او حالش را به طرز وحشتناکی آشوب می کرد... هنوز زنگ سخنان نیش دارش در گوشش طنین انداز بود...

اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد، چهره ی آشفته و به هم ریخته ی او بود. روی نیمکتی نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده بود.. پلک هایش روی هم افتاده و با چهره ای درهم به خواب رفته بود... ته ریش چند روزه اش عجیب دلش را به تکاپو می انداخت...نفسش را حبس کرد و با قدم هایی آهسته ، از کنارش گذشت و وارد اتاق ماهی شد... نسرین کنار تخت ماهی کتاب به دست ،نشسته بود.. با دیدنش از جا بلند شد و گفت:

- اومدی عزیزم ..

با او دست داد و معذرت خواهی کرد... نسرین لبخندی زد و گفت:

- این چه حرفیه... خاله ماهی برای همه ی ما عزیزه... به خدا اگه فردا کلاس نداشتم بازم می موندم پیشش...

ناز دستی بر شانه ای او زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com