#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_368


- جانم...

قلب یخ زده اش با همین یک کلمه گرم شد و جانی تازه گرفت...

-ازت ممنونم.

امیر علی با شیطنت پرسید:

-بابته؟

-هنوز باورم نمیشه منو بخشیده باشی.

بوسه ای بر موهایش نشاند و گفت:

– فقط تو این ماجرا تو گناهکار نبودی... منم اشتباه کم نداشتم.

نیم تنه اش را به همراه او بالا کشید و به تاج تخت تکیه زد و ادامه داد:

- سایه خسته شدم، از کینه ...از این همه تنهایی. خسته شدم از این که همین چند روز عمر و با این وضع و حال بگذرونم... بیا به هم قول بدیم...

سایه با انگشت اشاره بر لب او گذاشت و گفت:

- بذار بقیه اشو من بگم... بهت قول می دم جبران کنم... منم داغونم... به خاطر هیچ و پوچ زندگی ای رو که می تونست بهترین باشه رو به لجن کشیدم... اما همین جا قول می دم از این به بعد کاری کنم که هیچ وقت یاد گذشته ها نیفتی .


romangram.com | @romangram_com