#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_367

هق هق کنان با کلماتی مقطع گفت:

- می خواد ازدواج کنه... منو نمی خواد... م...ت... ن...فر..م...

و مشت گره کرده اش بر سینه ی مازیار نشست...قلب آتش گرفته ی مازیاربا شدت در سینه تپیدن گرفت... او با یک دانه خواهرش چه کرده بود؟... عصبی لب به دندان گزید... اشک های ناز پیراهنش را در ناحیه سینه خیس کرد... طاقت گریه های او را نداشت.. برای لحظه ای با فکر این که "اگر ناز بفهمه؟ " لرزی بر تنش نشست... چرا نخواسته بود عادل در زندگی خواهرش حضور داشته باشد؟... شاید به این باور نرسیده بود که ناز این چنین او را از ته دل دوست دارد.. این اشک ها را باور نداشت...

دست نوازشگرش بر کمر او بالا و پایین شد و زمزمه کرد:

-همه چیز درست میشه بهت قول میدم... خب...

هنوز باورش نمی شد این چنین در آغوش گرم امیرعلی خوابیده باشد. عاشقانه های دیشب را به خاطر آورد و لبخند خوشرنگی بر لبهایش نشست. چه قدر خدا را شکر کرده بود با هر کلام امیرعلی...

سر بر سینه ی او سایید و بوسه ای نرم بر سینه ی فراخش زد. امیر علی پلک از هم گشود و با دیدن او لبخندی نرم زد و زمزمه کرد:

-خوبی؟

سایه خود را بیشتر بالا کشید و این بار بوسه ای بر کنج لب های او زد و گفت:

- اوهوم..

امیر مهربانانه پاسخ بوسه اش را داد و نگاه در چشمان خوشرنگ او دوخت و گفت:

-دیشب خیلی ترسوندیم.

-امیر؟

romangram.com | @romangram_com