#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_366


- ناز اون بدترین آدم روی زمین... اما قبول کن اون پدرته...

ناز که انگار دیوانه شده بود ، محکم بازویش را از میان دست های او بیرون کشید و داد زد:

- انقدر نگو پدرت... من هیچ وقت اونو به پدری قبول ندارم و نمی کنم. من حتی تو رو هم به برادری قبول ندارم... چه برسه به اون...

دهان مازیار از تعجب باز مانده بود . ناز که حالا از شدت خشم سرخ شده بود، گامی به عقب برداشت و ادامه داد:

- این مرد یه عمر باعث شد تنها زندگی کنم...یه عمر حسرت همه چیز به دلم نشست... مادرم رو به خاطر همین مرد از دست دادم... بیست و یک سال تو اون پرورشگاه تنها و بی کس بزرگ شدم...اون موقع کجا بود؟ ...ها؟

و با دست به سمت در بسته ی اتاق اشاره کرد.

- حالا هم با حضورش باعث شد دوباره تنها بشم... همه چی رو ازم گرفت... زندگی رو که دوست داشتم نابود کرد... عشقم رو گرفت... می فهمی شماها با حضورتون همین زندگی ساده رو ازم گرفتین...

-چی داری می گی تو... اون پسره ی یه لا قبا باز چی بهت گفته؟

پوزخندی زد:

-هه...اونم یکی مثل شما... همه تون نامردید... متنفرم از همه تون... متنفر...

حالا اشک ها بی مهابا باریدن گرفته بود و عقده ی دل خالی می کرد. مازیار متاثر او را به آغوش کشید و گفت:

- هیشش... عزیز دلم... چی شده؟ دلت از کجا پره؟


romangram.com | @romangram_com