#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_365
وارد بخش شد و با دیدن مازیار آرام به سویش گام بر داشت... چشمان سرخ و به خون نشسته اش از دید مازیار دور نماند.. او که متوجه ناز شده بود، جلو آمد و دستش را گرفت و گفت:
- کجا بودی؟ از دیشب صد دفعه باهات تماس گرفتم...نمی دونی این جا گیرم؟
- رفتم خونه.. خسته بودم.
-چی شده چرا گریه کردی؟ مگه نگفتم هر موقع خواستی بیایی خبرم کن تا خودم بیام دنبالت...
کلافه دستش را از میان دست های او بیرون کشید و گفت:
- چی شد مرخصش نکردن؟
مازیار مصرانه پرسید:
-تو دیشب قرار بود بیایی این جا!
نتوانست بگوید شب را با آن حال و روز نزار نمی توانسته بیاید... مازیار بازویش را گرفت و او را به سمت خود چرخاند و گفت:
- وایستا ببینم... این چه سرو شکلیه؟ نکنه او ن پسره ی عوضی باز اومده سراغت...
عصبی نگاه از او گرفت و بی آن که پاسخی به سوال او دهد پرسید:
- بالاخره چی شد آقای عظیمی رو کی مرخصش می کنن؟
نگفت "بابا" زبانش به این کلمه نمی چرخید... مازیار سرخ شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com