#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_364
صدایش لرزی را بر وجود او انداخت... شراره آتش عشق که مدت ها زیر خاکستر قلبش پنهان شده بود با دیدن این چهره ی مظلوم کم کم شعله ور می شد... او هنوز عاشق این زن بود... مگر نه این که در این چند روز از این همه نزدیکی کلافه و سردرگم بود... بین خواستن و نخواستن گیر افتاده بود... بین بخشیدن و نبخشیدن... و حالا با تمام وجود این زن را می خواست...باز صدای ناله ی سایه رعشه ای به تنش انداخت...
–امیر...
امیر علی زمزمه کرد:
-جانم!
- سردمه..
حالا این امیر علی بود که خود را بیشتر روی تخت کشید و او را که هنوز رنگش سفید بود، محکم در آغوش گرفت.. و این بار لب هایش که روی لب های سایه قفل شد گرمایی شیرین و دلچسب را به جان سایه ریخت...نگاه هر دو به هم دوخته شده بود...رنگ عشق در چشمان هر دو موج می زد. سایه پلک هایش را بست و فقط یک جمله در قلب و جانش تکرار شد:
- خدایا شکرت... ازت ممنونم...
**
چشمانش را به زور از هم باز کرد.. پلک هایش سنگین و متورم بود... گریه هایش تا نزدیکی های صبح ادامه پیدا کرده بود و حالا با خوابی کوتاه این چنین خسته و نزار به نظر می رسید... هوای دلگیر پاییزی و غم نشسته بر جانش، عجیب حال و روزش را اسفبار نشان می داد... نگاهی به گوشی همراهش انداخت. چندین تماس از سوی مازیار داشت... اما از عادل خبری نبود... دلش چنگ شد. دست روی دهان گذاشت و بی صدا هق زد... باورش سخت بود اما ،عادل او را پس زده بود.
***
romangram.com | @romangram_com