#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_363

- برو سر اصل مطلب...

-ببین حیدر... من اول باید به اون پولا برسم... مازیار می گفت باباش همیشه یه پول کلون تو گاو صندوقش هست... اون جور که تحقیق کردم فردا شب بهترین موقع برای رفتن تو اون خونه است.. چون اون مرده و زنش تو غیبت آقاشون رفتن شهرستان... و فعلا کسی تو باغ نیست... البته یه سیستم ایمنی قوی داره که اون با تو ... دیگه؟

حیدر نگاهی خریدارانه به سر تا پای او اند اخت و گفت:

- پس انتقامت چی؟

-اول پولا... وقتی دست و بالم خالیه نمی تونم کاری از پیش ببرم.. بعد میریم سراغ انتقام... در ضمن همین خودش یه انتقام بزرگ از مازیاره... راستی تو که با گاو صندوق مشکلی نداری؟

نیشخندی روی لب های حیدر نشست و گفت:

- هنوز کسی رو دست من پیدا نشده... خودت که می دونی من چه قدر قابلیت هام بالا ست...

ندا سرخوشانه خنده ای سر داد و در چشمانش برقی از خوشحالی درخشید... او با این مرد به همه چیز می رسید...





**************

باران بی مهابا می بارید ... امیر علی به سرعت دست زیر سر و زانوی سایه انداخت و او را به آغوش کشید... بدن خیس و سرد سایه او را ترسانده بود.. وارد عمارت شد و تازه زیر نور چراغ های پذیرایی متوجه چهره ی رنگ و رو پریده ی او شد... قلبش به شدت در سینه می کوفت... به سمت پله ها رفت و وارد اتاق سایه شد. او را روی تخت گذاشت و به سمت کمد لباس هایش رفت... حوله ی بزرگی را برداشت و به سمت سایه آمد... چهره ی بدون آرایش سایه او را به یاد دوران جوانی اش می انداخت... انگار کسی به قلبش چنگ زد... او عاشق همین چهره ی دخترانه و ملیح شده بود...سرش را تکانی داد و بی توجه به افکارش سریع لباس های خیس سایه رو بیرون کشید و حوله را محکم دور او پیچید... اما رنگ پریده و لبان سفید سایه هنوز نشان از سرمای درونش داشت... دوباره به سمت کمد رفت و چند دست لباس برداشت ... اندام خوش تراش و زیبای سایه او را به گذشته ها می برد... دستانش می لرزید و قادر به پوشاندن لباس ها نبود...پتو را بیشتر دور او پیچید. کم کم گرمای پتو باعث شد پلک های سایه از هم باز شود...با دیدن امیرعلی بی اراده اشک هایش سرازیر شد و لرزان زمزمه کرد:

- امیر سردمه...

romangram.com | @romangram_com