#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_362
دیگر لرز بر جانش نشسته بود... از جایش بلند شد... لباسش گلی شده و از سر و جانش آب می چکید... اشکی که چند روز بود پشت پلک هایش به اسارت رفته بود حالا راه باز کرده و از قفس چشمانش رها شده بود...مایوس و ناامید به سمت عمارت راه افتاد. اما در همان لحظه بوق های پی دی پی، حسن را از خانه کوچک کنار باغ بیرون کشید...
اتومبیل که مقابلش ایستاد، امیرعلی با آن قد و بالا پیاده شد.. دیدن سایه در آن حال و روز او متعجب کرد... جلو آمد و گفت:
- سایه چیزی شده؟
شاید تنها جمله ای که در این چند روز با سایه گفته بود همین بود. حالا بی اراده دندان هایش چلیک چلیک به هم می خورد... امیرعلی بی درنگ جلوتر رفت و دست بر بازویش گذاشت و با لحنی نگران پرسید:
- چت شده تو ؟ چرا زیر بارون وایستادی؟
چقدر دلش نگران شدن می خواست..چه قدر تشنه ی محبت بود... با خود فکر کرد" خدایا یه کاری کن منو ببخشه"... نگاه خیسش را بالا کشیدو به چشمان مضطرب او دوخت.امااین بار با صدای نگران امیر علی به خلسه ای از آرامش فرو رفت...
******
ندا نگاهش را از روی حیدر بر داشت و گفت:
- این جور که فهمیدم پدره تو بیمارستانه و کسی تو خونه نیست ...
حیدر گوشه ی سبیل پهنش را به دندان گرفت و با ابرویی درهم فرو رفته گفت:
romangram.com | @romangram_com