#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_361
حالا این عادل بود که می شکست... پاهایش خم شد. زانو زد... جایی میان حیاط بیمارستان... دست هایش را روی صورتش گذاشت و داد زد:
- فقط به خاطر خودت بود...
و نالید:
- به خدا به خاطر خودت بود...
شانه هایش می لرزید... دیگر مطمئن بود خودش جان عشقی را که داشت نفس های آخرش را می کشید گرفته است و حالا برسر مزارش زجه می زد...
آسمان غرید... قطرات درشت باران از خیس کردن این دو عاشق دریغ نداشتند... قلب هر دو پاره پاره شده بود و فقط این خدا بود که از دل هر دوی آن ها خبر داشت...
***************
باران شدت گرفته بود. سایه پشت پنجره ایستاده و محو تماشای باغ بود. در اثر نور چراغ های باغ تصویر زیبایی مقابلش جان گرفته بود... چه قدر دلش می خواست بیرون برود .
مگر نه این که دلش پر از درد بود؟
دلش خیس شدن زیر باران را می خواست... شاید هم شستن روح و روانش با این نعمت الهی... کاش می شد پاک کرد آن همه اشتباهاتی را که بر لوحه ی زندگیش نقش بسته بود... بی توجه به وضعیت نا مناسب لباسش از اتاق خارج شد... نیمه شب بود و سوگل به خواب رفته و اویی که هنوز چشم انتظار آمدن امیرعلی بود.
پله ها را به سرعت طی کرد و از پذیرایی گذشت... خدایا چه حالی داشت امشب... امشب بخشش می خواست، از خدایی که بی دریغ نعمتش را بر سر بندگانش فرو می ریخت... حالا که زیر باران ایستاده بود احساس خوبی داشت... موهای خوش فرمش زیر باران خیس شده و قطرات درشت باران سر و صورتش را در می نوردید... تن و جانش خیس آب شده بود.
نمی دانست چرا نمی تواند گریه کند... در این چند روز آن قدر بی محلی از امیرعلی دیده بود که داشت می مرد... اما راه اشک هایش بسته شده بود... دیشب هم که آن قدر دیر به خانه آمد که تمام راه هایی که در نظر گرفته بود به رویش بسته شد... ساعت از دوازده گذشته و هنوز از امیرعلی خبری نبود... رسما او را ندید می گرفت و با این کار او را تا حد مرگ می آزرد... برای اویی که همیشه مورد توجه امیر علی بود این نادیده گرفته شدن ها سخت و دشوار بود.. می دانست با توجه به کم طاقتی اش به زودی صبرش به پایان خواهد رسید... وسط باغ زانو زد و دست به آسمان کشید، دلش را به باران سپرد و با خدایش سخن گفت.
"خدایا این بنده تو دریاب... دیگه نمی بینی منو... مگه نمی گی صدا کنید منو تا استجابت کنم شما رو... خدایا می دونم بد کردم... در حق همه ظلم کردم... اما دیگه بریدم... خدایا من عاشقشم... با تمام وجود می خوامش... بچه مو می خوام... خدایا دیراومدم... اما تو نگو که دیر شده... یه فرصت دیگه بهم بده... خدایا من طاقتش رو ندارم... وقتی داره به قصد آزار من با یکی دیگه حرف می زنه تحملش رو ندارم...خدایا غلط کردم... خدایا منو ببخش. یه فرصت... فقط یه فرصت"
romangram.com | @romangram_com