#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_360


-آره دیوونه شدم ...به تو ربطی داره؟

می خواست داد بزند " معلومه که ربط داره... تو عشقمی.. تو نفسمی... " اما انگار مُهری بر لبانش زده شده بود... نباید دخترک را دوباره امیدوار می کرد... مگر نه این که او را به سمت خوشبختی سوق داده بود ... پس باید تا آخرش محکم می ایستاد...

بغض ناز سر باز کرد و گفت:

-مبارکت باشه... نسرین دختر خوبیه...

باز دل عادل فریاد زد" احمق چی داری واسه خودت می گی... این پرت و پلاها چیه برای خودت به هم می بافی" اما زبانش بی اراده برخلاف دلش چرخید و با کمال نامردی گفت:

- چیه نمی تونم به آینده م فکر کنم؟

وای که دنیا بر سر ناز آوار شد... نفسی گرفت تا اجازه ریختن اشک هایش را در مقابل این مرد ظالم ندهد... نفس گیر کرده اش را به زحمت بیرون داد و گفت:

- خوشبخت بشی...

عادل با خود فکر کرد "خیلی پستی عادل... این دختر جونی نداره که انقدر این بازی رو کش میدی... پس یه بارش کن... بذار راحت دل بکنه... رهاش کن... غل و زنجیر عشقت رو از دست و پاش باز کن... دل بکن لعنتی"

ضربه آخر را بر قلب ضعیف ناز فرود آورد...

- ماهی حالش خوب بشه میرم خواستگاری...

پاهای ناز دیگر ایستادن نمی خواست... دستش مشت شد وگرنه ممکن بود بلند شود محکم روی صورت او بنشیند... چشم های پر آبش را از او گرفت و به سمت بیرون بیمارستان دوید...


romangram.com | @romangram_com