#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_359
چند نیمکت دور تر از عادل نشست. گیج و سر درگم سرش را بین دستهایش گرفت و چشم هایش را بست... سردردش دوباره برگشته و شقیقه هایش به شدت ضرب گرفته بود...با صدای گام هایی چشمانش را باز کرد... با دیدن عفیفه خانم و نسرین لب هایش را به لبخندی زیبا مزین کرد و از جا بلند شد و به سمت آن ها رفت... یکی یکی او را به آغوش گرفتند و حال ماهی را پرسیدند... خدا را شکری گفت و کمی شرح حالش را داد. عادل هم که متوجه حضور آن ها شده بود، چشمانش را باز کرد و از جا برخاست و به سمت آن ها آمد... نگاهش بی اراده بین عادل و نسرین می چرخید... چرا عادل خریدارانه به نسرین نگاه می کرد و با لحن خاصی حالش را پرسید... حال دلش را نفهمید... باور نداشت که عادل از آن نگاه های مهر آمیزی که همیشه سهمیه او بود، خرج نسرین کند... تهوع به سراغش آمده و رنگش رو به زردی می رفت... اما عادل متوجه حال او نبود و مشغول تعارف به عفیفه خانم و نسرین بود.. دیگر ایستادن در آن جا کار ساده ای نبود... ضربان قلبش به شدت پایین آمده و حس می کرد گامی با مردن فاصله ندارد... به همین خاطر رو به نسرین گفت:
- نسرین جان ، میشه ازت بخوام امشب پیش خاله بمونی... من باید جایی برم..
نگاه عصبانی عادل به سمت او چرخید ... نسرین دست او را گرفت و گفت:
-آره عزیزم... برو خیالت راحت...
دلش نمی خواست حتی یک ثانیه ی دیگر آن جا بایستد... بی رمق به سمت سی سی یو رفت و از پشت شیشه به ماهی نگریست و زیر لب با او خداحافظی کرد. رفتن و ندیدن را ترجیح می داد... سرسری خدا حافظی کرد و به سمت خروجی بیمارستان به راه افتاد.. وارد حیاط شد.. بغض داشت.. احساس خفگی می کرد.. نگاه عادل از مقابل چشمانش کنار نمی رفت... چه قدر زود برایش جانشین پیدا شده بود... بی اختیار پوزخندی زد.
هر چند نسرین پدر داشت ... مادر داشت... مشکلی به بزرگی "حرامزادگی"نداشت... در افکارش گیج و گنگ دست و پا می زد که بازویش از پشت محکم کشیده شد... به عقب برگشت و با همان حال و روز نزار به عادلی که روزی عاشقش بود نگاه کرد... عادل با چهره ای خشمگین داد زد:
- چرا هر چی صدات می کنم جواب نمی دی؟
کِی صدایش کرده بود... پس چرا چیزی نشنیده بود؟ نگاهش بی دریغ صورت او را کاوید... می خواست برای همیشه با این چهره خداحافظی می کرد... عادل این بار دلش را بد جور شکسته بود...
– کجا می خوای بری؟
دیگر دیگ صبرش جوش آمده بود ، داد زد:
- به تو چه ها... به تو چه؟
عادل متعجب نگاهش کرد و گامی به عقب برداشت و گفت:
- چی شده ؟ دیوونه شدی؟
romangram.com | @romangram_com