#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_358
مازیار مصرانه گفت:
- من نمی فهمم تو چرا نمی خوای قبول کنی خانواده ت پیدا شده ... اصلا زندگی کردن با اونا درست نیست... در ضمن نمی خوام دور و بر اون پسره ی یه لا قبا بچرخی...
لحن مازیار آزارش می داد... لحنی که احساس می کرد از بالا به پایین می نگرد... مگر نه این که در همین مدت زمان کوتاه ، ماهی همچون مادری مهربان او را بی چشم داشت، زیر بال و پر خود گرفته بود، کاری که پدر واقعیش از او دریغ کرده بود...دلش به درد آمد... اصلا هر کاری می کرد نمی توانست هیچ حس خوبی نسبت به آن مرد داشته باشد... اما برعکس، ماهی مانند تکه ای از وجودش شده بود... از یک رگ و ریشه نبودند اما مهر ماهی آن چنان با تن و جانش عجین شده بود که هرگز او را رها نمی کرد...
مازیار که سکوت او را دید ، بلندتر گفت:
- ناز زنگ زده بودم بگم ، قراره بابا رو ببریم خونه... فقط می خوام تو هم باشی...
مانده بود چه بگوید... حاضر نبود برای لحظه ای ماهی را تنها بگذارد...
-چرا؟
- خب میگن این جا کار بیشتری براش نمیشه کرد... باید پرستار بگیرم...اگه بیایی و تو رو ببینه شاید خیلی براش بهتر باشه...
دلش نمی خواست برود... دوری از ماهی برایش غیر ممکن بود اما، چه می کرد او هم پدری ناخواسته بود... پدری که مهری به او نداشت ... اما دلش رضا نمی داد همان بی مهری را نسبت به او پیشه کند. کلافه نفسش را بیرون داد و گفت:
- ببینم چی کار می تونم کنم...
-پس منتظرم.. بهم زنگ بزن خودم میام دنبالت.
- باشه خبر می دم...
romangram.com | @romangram_com